آفتاب بساطش را پهن کرده است روی زمین صدای شر شر باران هم می آید .گمانم قرار است دوباره رنگین کمان جایزه بگیریم .

مدتی است حس نوشتن را در خودم نمی بینم .نه اینکه موضوعی نباشد .موضوع که همیشه هست .کافی است فقط یک کمی دلت بخواهد بنویسی موضوع خودش از لای کلمات در می آید حرف سر این است که این پنجره و این مبل سیاه و باران همیشگی و طعم قهوه هیچ کمکی نمی کنند تا کلمه ها سر بخورند بیایند بیرون .درسها و اتفاقهای زندگی هم بی مهری می کنند .

امروز نیازم به ارتباط دست حس نوشتنم را گرفت و نشاند روی این مبل سیاه روبروی پنجره ای که آفتاب و باران را با هم هدیه داده است و گفت بنویس .حس نوشتم کلیدهای صفحه کلید را یکی یکی فشار داد و نتیجه اش شد همین چند خطی که خواندی .

درس امروز :نیاز آدمیزاد به ارتباط یک چیزی است مثل نان شب شاید .