چهار وجب تا دوست


        

از چشمهای من

تا پنجره خانه تو

دو وجب

از چشمهای تو

تا پنجره خانه ام

دو وجب

نا شکری نمی کنم

از چشمهای من تا چشمهای تو

فقط چهار وجب فاصله است

وقتی

دل نزدیک باشد



کامنتها غیر تاییدی است

بوی زندگی


بوی آرد تفت داده که می پیچید توی خانه آلارم عزیز از ته خاطرات تلخ بیرونم می آورد .با این بو رفته بودم سر مزار پدر رفته بودم به تشیع جنازه دایی محمد رفته بودم به شب هفت خاله رخساره .رفته بودم به مراسم ختم خیلی ها .همه درها را باز میگذارم تا این صدای وحشتناک تمام شود حالا گمانم بوی آرد تفت داده تمام محله را برداشته باشد .اما اینجا فقط من هستم که با این بوخاطرات تلخ از دست دادنها را مز مزه می کنم .برای همسایه ها یک بوی عجیب جدید باید باشد .از کت و کول افتادم از بس آردها را هم زدم هل و گلاب و زعفران و آخرش شیره وبلاخره حلوا آماده است .اول قرارم این است مثل همیشه پهن کنم توی بشقابهای کوچک و رویش را خوشگل کنم .بعد دوباره همان خاطرات از دست دادنها که هجوم می آورند یک فکر تازه ای می کنم .راز قلقلی ها یادت هست ؟همان گوشت و مخلفات اما آمیخته با عشق و صبوری؟باید یک ترفندی بکار ببرم که حلوا مزه شیرین زندگی بگیرد .نمی خواهم پسرک که از مدرسه برمیگردد خانه بوی مرگ بدهد .پس وقت آن رسیده رازی که در قلقلی ها نهفته بود اینجا هم به کمکم بیاید .از قاشق قاشق حلوا با عشق با صبوری توپهای کوچک درست می کنم توی پودر نارگیل غلطش می دهم تا شکل شکلاتهای گرانقیمت اینجایی بشود .وقتی می چینمشان توی ظرف ،حلواهایم بوی زندگی می گیرند .

یکی از توپهای حلوایی با یکی که شکل گل درست کردم را می گذارم کنار فنجان قهوه .سنت و مدنیته را گذاشته ام کنار هم تا با هم نوش جان کنم  و لذتش را ببرم .مثل همیشه جای تو هم خالی.

                                             

آکواریوم

الوعده وفا ، بشتابید برای شرکت در تور آکواریوم گردی ، عکسها آماده است .

بزودی (شایدم همین فردا)  اینجا را پر از ماهی می کنم .

بسه هرچی شمع خاموش دیدی.

ادامه نوشته

پایان کبوتر


دادن خبر مرگ چیز خوبی نیست که من بخواهم علنی اش بکنم آنهم وقتی اینهمه دردآور باشد .اگر الان حال خوشی داری خواهش می کنم بقیه مطلب را نخوان .من خودم را مجبور می کنم که بنویسم چون تو میدانی اینجا کسی نیست که زار زدنم را تاب بیاورد .

هفته گذشته خواهر متوفی توی فیس بوک دست به دامانمان شد برای خواهرش دعا کنیم .زن بیچاره خودش را به آتش کشیده بود .گویا شدت افسردگیش اجازه نداده بخواهد بیشتر زندگی کند .دارم فکر می کنم چطور توانست آن صورت زیبا را اسیر شعله های آتش کند .خیلی خوب می شناختمش ،زیبا، تحصیلکرده از یک خانواده متمول و ثروتمند .از آنها که جسارت زندگی دارند .در جریان مشکلاتش بودم کم و بیش اما این سالها که دور بودم چه چیزی  اینهمه افسردگیش را دامن زده که نخواهد دیگر زنده  باشد را نه میدانم، نه میفهمم .

هنوز باور نمی کنم آن صورت زیبا به زودی به خاک سپرده خواهد شد .

شما را بخدا کمی شاد باشید .التماستان می کنم .افسردگی بیماری نامحسوس خطرناکی است که بد جوری هم اپیدمی شده .ورزش کنید، سفر بروید ، مهمان شوید، مهمان دعوت کنید .شادی بخرید .بخدا تحمل نبودنتان را ندارم .

برف روی کاج ها


نقد نیست این فقط احساس من است بعد از دیدن فیلم برف روی کاج .

بعد مدتها فیلمی بود که سه مرتبه دیدم .فیلم را دوست داشتم نه برای آن سوژه که آنقدر قدیمی است که نخ نما شده ،حتی از تو چه پنهان بازیگرانش هم آنهایی نیستند که من خیلی دوستشان دارم ،رنگ هم ندارد سیاه و سفید ،اما من فیلم را دوست داشتم فقط بخاطر نگاهی که برای اولین بار متفاوت بود .داستان عاشق شدن و خیانت مرد زن دار چیز جدیدی نیست. توی همه فیلمها هم بعد از اینکه هزار مرتبه مرد را در حال خوش گذرانی و تبادل احساس نشان میدهد و خوب اثر دلنشین خیانت را روی مخاطب میگذارد یکی دو دقیقه هم ابراز ندامت نشان میدهد که یعنی بله ما هم گفتیم این کار آخر و عاقبت ندارد .یک زن بدبخت ذلیلی هم هست که همیشه دلشکسته و غمگین دنیا برایش به آخر میرسد و با چنگ و دندان سعی در حفظ زندگی میکند که انگار اگر نباشد دنیایش به آخر رسیده .اما توی برف روی کاج نه از صحنه های دلنشین ابراز احساسات خبری هست نه از آن زن ضعیف بدبخت .اینجا یک زن قوی هست که دنیا برایش به آخر نمیرسد ...

برای صحنه صحنه فیلم کلی حرف دارم که دوست دارم بگویمشان اما اول توصیه می کنم فیلم را ببینی بعد بیا در موردش حرف بزنیم .فقط صحنه آخر را می گویم آنجا که برفها روی درختها نشسته اند و با دیدنشان تنها چیزی که برایم تداعی میشود سرما است .پیمان معادی چقدر زیبا سردشدن این زندگی را نشانم میدهد.

برای باران کوچک نازنین


باران عزیز 6 ساله از ایران ،کاش تو هم اینجا بودی تا پابپای همه هم سن و سالهای خودت الان سبد بدست درب خانه های مردم شکلات جایزه می گرفتی .کاش در خانه ما را هم میزدی و برایم سرودهای قشنگ می خواندی تا من هم از کیک یزدیهای رنگی که اینجا بهش می گویند کاپ کیک به تو می دادم .اینجا شب هالوین به بچه ها خیلی خوش میگذرد به بزرگترها هم جوانترها ماسک به صورت میزنند و توی کوچه و خیابان سربه سر هم میگذارند بزرگترهایشان هم دور هم جمع میشوند و... اما باران جان از مادرت بپرس کمی به سال نو ایرانی هم چنین مراسمی در مملکتمان هست که خیلی زیباتر از ماسکهای وحشتناکی است که اینها می گذارند .آنوقتها که من بچه بودم مادرم در این شب برایم آینه می خرید .آتش به پا می کردیم  مراسم آش دور همی برپا بود قاشق زنی بود فالگوش بود .بهش می گفتند چهارشنبه سوری .حالا از چهارشنبه سوریها فقط صدای ترقه که بی شباهت به جنگ داخلی نیست باقی مانده آنهم با ترس و اضطراب .امیدوارم روزی برسد دوباره آن مراسم زیبای پر از شادی در مملکتمان رایج شود تا تو و دیگر بچه های شیرین زبان ایرانی آرزو نکنید کاش خارج بدنیا می آمدید.

باران عزیز امشب به شدت دارد باران میبارد گمان نکنم دیگر کسی در خانه ما را بزند .امشب بنای بیرون رفتن و عکس گرفتن هم نداریم .اگر دوست داری عکسهای هالوین را ببینی اینجا را کلیک کن .این پست را سال پیش  نوشتم پر از عکسهای جوانهای خوشحال ایرلندی است.با این بارانی که زمین و زمان را به هم وصل کرده امسال شهر ما هم زیاد حال و هوای هالوینی نخواهد داشت .آرزو می کنم همه بچه های دنیا همه نوجوانها و حوانهای دنیا همه آدمها یادشان باشد مراسمی برپا کنند که خوشحالشان کند که پر از همدلی باشد پر از دوستی و صمیمیت مثل آنوقتهای خودمان .

نمی خواستم عکسهای ادامه مطلب را توی وبلاگم بگذارم اما چون تو را خیلی دوست دارم و نزدیکم نیستی تا از کیکی که درست کردم به تو بدهم عکسهایش را می گذارم تا به مامان مهربان و هنرمندت نشان بدهی تا از طرف من برایت درست کند .تو بخندی و من خوشحال باشم از خندیدن تو. 

ادامه نوشته

شکلات

سر نوشت:عروس هم باشد برای مرتبه سوم بله را می گوید.عکسها را برای سومین بار آپلود کردم امیدوارم وکالت بدهند باز شوند 

 

گفته بودم مهاجرت هر چیزیش که بد باشد یک خصلت خوب دارد آنهم دیدن آدمهایی است که هزار سال با تو فرق دارند .بعد از اثر خوشی که دیدن آن مرد سیرالئونی گذاشت دیروز با یک کسی از اهالی اتیوپی در شرف چای خوردن بودم .رفته بودم ببینم این جایی که دارد خالی می کند به درد پهن کردن بساط کیک و میک میخورد یانه .یک جای کوچک و دنجی بود که سنت از سرو کولش بالا میرفت هیچ شباهتی هم به سنتی بازیهای خودمان نداشت اما سنتی بود .نشستم و سر صحبت باز شد و برای کسی تشنه برقراری ارتباط یک گپ و گفت نیم ساعته که تهش ختم شد به اینه شکلاتها را چطور روی کیک بریزم که هیبت قشنگتری داشته باشد ،غنیمتی بود .شاید دفعه بعدی رویم بشود از این کافی شاپ اتیوپیایی خلوت و ساکت عکس بگیرم .البته هر چه فکر میکنم بساط کیک میکم را باید یک جای دیگری پهن کنم اما از این مردی که نه به تاریکی شب بود نه به روشنی روز فهمیدم آدمها از هر کجای دنیا که باشند میتوانند قلبهای بزرگی داشته باشند انگار نه انگار قرار بود رقیب شغلش باشم از سر حوصله تمام فوت و فنهای سر و کله زدن با شکلات را برایم توضیح داد الان هر چه فکر می کنم بخاطر نمی آورم چطور شد صحبتمان رسید به شکلات.

پ.ن:عکسهای ادامه مطلب داع داغ است هنوز 10 دقیقه از گرفتنشان نمی گذرد . این را هم بگویم این عکسها صاحب دارد .صاحبش هم کسی است که اگر شهردار میشد خیلی ها را از نان خوردن می انداخت .

 

ادامه نوشته

مثل نان شب شاید


آفتاب بساطش را پهن کرده است روی زمین صدای شر شر باران هم می آید .گمانم قرار است دوباره رنگین کمان جایزه بگیریم .

مدتی است حس نوشتن را در خودم نمی بینم .نه اینکه موضوعی نباشد .موضوع که همیشه هست .کافی است فقط یک کمی دلت بخواهد بنویسی موضوع خودش از لای کلمات در می آید حرف سر این است که این پنجره و این مبل سیاه و باران همیشگی و طعم قهوه هیچ کمکی نمی کنند تا کلمه ها سر بخورند بیایند بیرون .درسها و اتفاقهای زندگی هم بی مهری می کنند .

امروز نیازم به ارتباط دست حس نوشتنم را گرفت و نشاند روی این مبل سیاه روبروی پنجره ای که آفتاب و باران را با هم هدیه داده است و گفت بنویس .حس نوشتم کلیدهای صفحه کلید را یکی یکی فشار داد و نتیجه اش شد همین چند خطی که خواندی .

درس امروز :نیاز آدمیزاد به ارتباط یک چیزی است مثل نان شب شاید .

زنگ تفریح


مدرسه هم که می رفتم زنگهای تفریحو دوست داشتم چه وقتی دانش آموز بودم چه وقتی معلمی می کردم .

خیلی وقته اینجا زنگ تفریح نداشته .چند تا عکس پیدا کردم که دیدم مناسب زنگ تفریحه بریم با هم ببینیم ؟

ادامه نوشته