گفته بودم مهاجرت هر چیزیش که بد باشد یک خصلت خوب دارد آنهم دیدن آدمهایی است که هزار سال با تو فرق دارند .بعد از اثر خوشی که دیدن آن مرد سیرالئونی گذاشت دیروز با یک کسی از اهالی اتیوپی در شرف چای خوردن بودم .رفته بودم ببینم این جایی که دارد خالی می کند به درد پهن کردن بساط کیک و میک میخورد یانه .یک جای کوچک و دنجی بود که سنت از سرو کولش بالا میرفت هیچ شباهتی هم به سنتی بازیهای خودمان نداشت اما سنتی بود .نشستم و سر صحبت باز شد و برای کسی تشنه برقراری ارتباط یک گپ و گفت نیم ساعته که تهش ختم شد به اینه شکلاتها را چطور روی کیک بریزم که هیبت قشنگتری داشته باشد ،غنیمتی بود .شاید دفعه بعدی رویم بشود از این کافی شاپ اتیوپیایی خلوت و ساکت عکس بگیرم .البته هر چه فکر میکنم بساط کیک میکم را باید یک جای دیگری پهن کنم اما از این مردی که نه به تاریکی شب بود نه به روشنی روز فهمیدم آدمها از هر کجای دنیا که باشند میتوانند قلبهای بزرگی داشته باشند انگار نه انگار قرار بود رقیب شغلش باشم از سر حوصله تمام فوت و فنهای سر و کله زدن با شکلات را برایم توضیح داد الان هر چه فکر می کنم بخاطر نمی آورم چطور شد صحبتمان رسید به شکلات.

پ.ن:عکسهای ادامه مطلب داع داغ است هنوز 10 دقیقه از گرفتنشان نمی گذرد . این را هم بگویم این عکسها صاحب دارد .صاحبش هم کسی است که اگر شهردار میشد خیلی ها را از نان خوردن می انداخت .