برف روی کاج ها

نقد نیست این فقط احساس من است بعد از دیدن فیلم برف روی کاج .
بعد مدتها فیلمی بود که سه مرتبه دیدم .فیلم را دوست داشتم نه برای آن سوژه که آنقدر قدیمی است که نخ نما شده ،حتی از تو چه پنهان بازیگرانش هم آنهایی نیستند که من خیلی دوستشان دارم ،رنگ هم ندارد سیاه و سفید ،اما من فیلم را دوست داشتم فقط بخاطر نگاهی که برای اولین بار متفاوت بود .داستان عاشق شدن و خیانت مرد زن دار چیز جدیدی نیست. توی همه فیلمها هم بعد از اینکه هزار مرتبه مرد را در حال خوش گذرانی و تبادل احساس نشان میدهد و خوب اثر دلنشین خیانت را روی مخاطب میگذارد یکی دو دقیقه هم ابراز ندامت نشان میدهد که یعنی بله ما هم گفتیم این کار آخر و عاقبت ندارد .یک زن بدبخت ذلیلی هم هست که همیشه دلشکسته و غمگین دنیا برایش به آخر میرسد و با چنگ و دندان سعی در حفظ زندگی میکند که انگار اگر نباشد دنیایش به آخر رسیده .اما توی برف روی کاج نه از صحنه های دلنشین ابراز احساسات خبری هست نه از آن زن ضعیف بدبخت .اینجا یک زن قوی هست که دنیا برایش به آخر نمیرسد ...
برای صحنه صحنه فیلم کلی حرف دارم که دوست دارم بگویمشان اما اول توصیه می کنم فیلم را ببینی بعد بیا در موردش حرف بزنیم .فقط صحنه آخر را می گویم آنجا که برفها روی درختها نشسته اند و با دیدنشان تنها چیزی که برایم تداعی میشود سرما است .پیمان معادی چقدر زیبا سردشدن این زندگی را نشانم میدهد.
همه خاطرات خوب نوجوانی و جوانی من در ایستگاه سراب خلاصه شد.برای همین اینجا را به این نام میشناسم.مطمئنم اینجا هم پر خواهد شد از خاطرات خوب.برایم کامنت بگذارید .اجازه بدهید اینجا پویا و فعال باشد تا دوام بیاورد.