بوی زندگی

بوی آرد تفت داده که می پیچید توی خانه آلارم عزیز از ته خاطرات تلخ بیرونم می آورد .با این بو رفته بودم سر مزار پدر رفته بودم به تشیع جنازه دایی محمد رفته بودم به شب هفت خاله رخساره .رفته بودم به مراسم ختم خیلی ها .همه درها را باز میگذارم تا این صدای وحشتناک تمام شود حالا گمانم بوی آرد تفت داده تمام محله را برداشته باشد .اما اینجا فقط من هستم که با این بوخاطرات تلخ از دست دادنها را مز مزه می کنم .برای همسایه ها یک بوی عجیب جدید باید باشد .از کت و کول افتادم از بس آردها را هم زدم هل و گلاب و زعفران و آخرش شیره وبلاخره حلوا آماده است .اول قرارم این است مثل همیشه پهن کنم توی بشقابهای کوچک و رویش را خوشگل کنم .بعد دوباره همان خاطرات از دست دادنها که هجوم می آورند یک فکر تازه ای می کنم .راز قلقلی ها یادت هست ؟همان گوشت و مخلفات اما آمیخته با عشق و صبوری؟باید یک ترفندی بکار ببرم که حلوا مزه شیرین زندگی بگیرد .نمی خواهم پسرک که از مدرسه برمیگردد خانه بوی مرگ بدهد .پس وقت آن رسیده رازی که در قلقلی ها نهفته بود اینجا هم به کمکم بیاید .از قاشق قاشق حلوا با عشق با صبوری توپهای کوچک درست می کنم توی پودر نارگیل غلطش می دهم تا شکل شکلاتهای گرانقیمت اینجایی بشود .وقتی می چینمشان توی ظرف ،حلواهایم بوی زندگی می گیرند .
یکی از توپهای حلوایی با یکی که شکل گل درست کردم را می گذارم کنار فنجان قهوه .سنت و مدنیته را گذاشته ام کنار هم تا با هم نوش جان کنم و لذتش را ببرم .مثل همیشه جای تو هم خالی.

همه خاطرات خوب نوجوانی و جوانی من در ایستگاه سراب خلاصه شد.برای همین اینجا را به این نام میشناسم.مطمئنم اینجا هم پر خواهد شد از خاطرات خوب.برایم کامنت بگذارید .اجازه بدهید اینجا پویا و فعال باشد تا دوام بیاورد.